پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۸

مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود

کس نداند از کجا می آید وچون می رود

پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیق

چون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود

روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن نیلگون

دود آهم روز وشب از بس به گردون می رود

عاقبت جانم ز تن ناچار خواهد شد برون

وز دلم مهر تونتوان گفت بیرون رود

هرچه را بینی به عالم هست قانونی ولی

جور تو با ما است کو بیرون ز قانون میرود

سوختم از آتش غم وین عجب کز آب چشم

از کنار هر کنارم رود جیحون می رود

چون بلنداقبال حیران گشته عقل از کار خویش

رگ چولیلی می گشاید خون ز مجنون می رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۰ای بلبل بی دل منال آخر گلت پیدا شود
  2. شمارهٔ ۲۰۱سر بزن از زلف اگر خواهی که دلبرتر شود
  3. شمارهٔ ۲۰۲نگاه بر رخ خوبان اگر گناه شود
  4. شمارهٔ ۲۰۳جای من وتوزهدا کی به بهشت می شود
  5. شمارهٔ ۲۰۴گلگون چو روی یار من از غازه می شود
  6. شمارهٔ ۲۰۵ای باعث ایجاد جهان احمد محمود
  7. شمارهٔ ۲۰۶بی سبب نبود که یار ازچشم خود دورم نمود
  8. شمارهٔ ۲۰۷آن پری پابست گیسوی گره گیرم نمود
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.