پرش به محتوای اصلی
مجیرالدین بیلقانی مجیرالدین بیلقانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸

باد چون طره آن جان جهان درشکند

فتنه بینی که در عقل و روان در شکند

دل بر آتش نهم آن لحظه که آن عهدشکن

بر مه نو زره مشگ‌فشان در شکند

عهد کرد او که خورد خونم و می ترسم از آنک

بشکند عهد و مرا کام به جان در شکند

گرچه بسیار کمانش بکشم آخر کار

تیر مژگانش مرا همچو کمان در شکند

در غمش زان سخن خویش نگویم که مرا

سخن از شرم خیالش به زبان در شکند

زلف بشکست چو دل در غم او بست مجیر

تا دل خسته او را به میان در شکند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰جز رگ جان عشق تو دگر چه گشاید؟
  2. شمارهٔ ۴۱گلی کو کزو زخم خاری نیاید؟
  3. شمارهٔ ۴۲نیک بدعهد گشت یار این بار
  4. شمارهٔ ۴۳هر دم به بند زلف شکاری دگر مگیر
  5. شمارهٔ ۴۴دوش دلبند من آن مهر گسل
  6. شمارهٔ ۴۵شمع دل را شب هجران تو سر سوخته ام
  7. شمارهٔ ۴۶مگذار تا توانی کز غم فغان برآرم
  8. شمارهٔ ۴۷نصیحت می‌کنم دل را که دامن درکش از یارم
همه‌ی غزلیات ←

مجیرالدین بیلقانی درباره‌ی مجیرالدین بیلقانی

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.