پرش به محتوای اصلی
مجیرالدین بیلقانی مجیرالدین بیلقانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷

زلف کافرکیش تو آیین ایمان بر گرفت

عقل را صف بر شکست و عالم جان بر گرفت

لعل در کان، خاک بر سر کرد تا یاقوت تو

پرده ظلمت ز پیش آب حیوان بر گرفت

خشک سالی بود عالم را چو عشقت رخ نمود

از سرشگ چشم من یک نیمه طوفان بر گرفت

تا سر زلف تو چوگان گشت در میدان جان

صد هزاران گوی زر گردون به دندان بر گرفت

سایه را بر من فگن کآخر شناسی این قدر

کز سر خاک ای شکر لب سایه نتوان بر گرفت

دی خیالت دید کز عشقت چنان کردم فغان

کز فغان من فلک عالم به افغان بر گرفت

ساز آن کردی که درمان سازی از بهر مجیر

بر مگیر این رنج کو دردت به درمان بر گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹ای شب خجل ز مویت گل تنگ دل ز رویت
  2. شمارهٔ ۲۰غمی دارم که هرگز کم نگردد
  3. شمارهٔ ۲۱ز عشقت دل مسلم برنگردد
  4. شمارهٔ ۲۲به سر تو که دل تو سر انصاف ندارد
  5. شمارهٔ ۲۳گیتی سر نوبهار دارد
  6. شمارهٔ ۲۴با دل بسی گفتم که یار از عهد و پیمان بگذرد
  7. شمارهٔ ۲۵رخ تو قهر قمر خواهد کرد
  8. شمارهٔ ۲۶دلی که درد تو ارزد دوا نمی‌ارزد
همه‌ی غزلیات ←

مجیرالدین بیلقانی درباره‌ی مجیرالدین بیلقانی

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.