پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۹ - اندیشه کن

رقتی ز پیش دیده و برجان نشسته ای

در خاطرم چو اشک، بدامان نشسته ای

از ما چه دیده ای؟ که بصد سوز همچو شمع

خندان میان بزم حریفان نشسته ای

برچشم غیر، اگر بنشستی بدلبری

اندیشه کن چو اشک که لرزان نشسته ای

ای غم، اگر چه عهد تو بشکسته ام بمی

نازم ترا، که بر سر پیمان نشسته ای

ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱ - آبیاری اشکدوید بر رخ زردم، ز بیقراری اشک
  2. شمارهٔ ۱۲ - شمع انجمناز آن چو شمع سراپا در انجمن سوزم
  3. شمارهٔ ۱۳ - باید رفتگرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت
  4. شمارهٔ ۱۴ - تا گوشه میخانهخواهم که از این خانه به یکبار کشم رخت
  5. شمارهٔ ۱۵ - بنشیند و بگریزدبا هر نفس از جانم، صد آه جنون خیزد
  6. شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم
  7. شمارهٔ ۱۷ - حباب سینهچند در پیچ و خم مو بشکنی جان مرا؟
  8. شمارهٔ ۱۸ - بزم لاله رخانچون شمع، دل بر آتش حرمان نهاده ایم
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.