پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳ - باید رفت

گرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت

لیک با سوز دل و اشک روان باید رفت

همچو مرغی که برندش ز گلستان به قفس

از سر کوی تو، فریاد زنان باید رفت

من نه آنم که توانم شدن از کوی حبیب

بگمانم، که بدنبال گمان باید رفت

امشب از کوی تو، ما درد کشان می دانیم

که از این در، بدر درد کشان باید رفت

میروم از برت، ای یار و ندانم زینجا

بکجا؟ با چه قدم؟ با چه نشان؟ باید رفت

همه آلوده و از بخت سیه، ما را بین

که به میخانه در این شهر نهان باید رفت

خلقت بیهده را بین، که مرا با همه جهد

بی خبر از همه اسرار جهان باید رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵ - بنشیند و بگریزدبا هر نفس از جانم، صد آه جنون خیزد
  2. شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم
  3. شمارهٔ ۱۷ - حباب سینهچند در پیچ و خم مو بشکنی جان مرا؟
  4. شمارهٔ ۱۸ - بزم لاله رخانچون شمع، دل بر آتش حرمان نهاده ایم
  5. شمارهٔ ۱۹ - ز میخانه رسیدندیاران همه سرمست، ز میخانه رسیدند
  6. شمارهٔ ۲۰ - پشیمان آمدیبار دیگر در برم، ایشاه خوبان آمدی
  7. شمارهٔ ۲۱ - خندان گریستمعمری ز سوز آتش هجران گریستم
  8. شمارهٔ ۲۲ - وای اگر من بدینسان که بدام تو اسیر افتادم
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.