پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!

عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم

در کوی میفروش، چو مینا نشسته ایم

ما را زکوی باده فروشان، گریز نیست

تا باده در خم است، همین جا نشسته ایم

تا موج حادثات چه بازی، کند که ما

با زورق شکسته، بدریا نشسته ایم

ما آن شقایقیم، که با داغ سینه سوز

جامی گرفته ایم و بصحرا نشسته ایم

طفل زمان، فشرد چو پروانه ام بمشت

جرم دمی، که بر سرگلها نشسته ایم

عمری دویده ایم بهر سوی و عاقبت

دست از طلب نشسته و از پا نشسته ایم

فرهاد با ترانه مستانه غزل

در هر سری چو نشئه صهبا نشسته ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸ - بزم لاله رخانچون شمع، دل بر آتش حرمان نهاده ایم
  2. شمارهٔ ۱۹ - ز میخانه رسیدندیاران همه سرمست، ز میخانه رسیدند
  3. شمارهٔ ۲۰ - پشیمان آمدیبار دیگر در برم، ایشاه خوبان آمدی
  4. شمارهٔ ۲۱ - خندان گریستمعمری ز سوز آتش هجران گریستم
  5. شمارهٔ ۲۲ - وای اگر من بدینسان که بدام تو اسیر افتادم
  6. شمارهٔ ۲۳ - آبروی عشقبسکه با هر رنگ بنمودند روی عشق را
  7. شمارهٔ ۲۴ - خندیده که میگریداز ناز چه میخندی، بر دیده که میگرید
  8. شمارهٔ ۲۵ - عالم تنهاییتا چند بروز آرم، شب با غم تنهائی
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.