پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰ - کاش !

کاش! بودی روزگارم بر کنار از هرچه هست

تا بپای دل نرفتی نیش خار از هرچه هست

جاه و مال و ناز و نعمت بود و گنج سیم و زر

من بحکم دل گزیدم مهر یار از هرچه هست

راحت دل خواستم در زندگی از آنچه نیست

رنج خود جستم بجان در روزگار از هرچه هست

نیک و بد، هریک بجای خویش دارد اعتبار

پیش چشم ما فتاد این اعتبار از هرچه هست

گه ز سرمستی خروشیم و گه از رنج خمار

خاطر ما بین که باشد بیقرار از هرچه هست

گر شراب و شهد دارد یا شرنگ جانگداز

کاش خالی بود جام روزگار از هرچه هست

راستی ناید بکاراینجهان کج مدار

راه را کج کن که گردی کامکاری از هرچه هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲ - شمع انجمناز آن چو شمع سراپا در انجمن سوزم
  2. شمارهٔ ۱۳ - باید رفتگرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت
  3. شمارهٔ ۱۴ - تا گوشه میخانهخواهم که از این خانه به یکبار کشم رخت
  4. شمارهٔ ۱۵ - بنشیند و بگریزدبا هر نفس از جانم، صد آه جنون خیزد
  5. شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم
  6. شمارهٔ ۱۷ - حباب سینهچند در پیچ و خم مو بشکنی جان مرا؟
  7. شمارهٔ ۱۸ - بزم لاله رخانچون شمع، دل بر آتش حرمان نهاده ایم
  8. شمارهٔ ۱۹ - ز میخانه رسیدندیاران همه سرمست، ز میخانه رسیدند
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.