پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۷۰ - سخن جان

دست من و نگار، فراهم نمیرسد

پیغام او، ز باد صبا هم نمیرسد

گوشی که بشنود سخن جان ما، کجاست؟

فریاد ما، بگوش خدا هم نمیرسد

گفتم: که وصل دوست، نصیب خسان مباد

می بینم این زمان که بما هم نمیرسد

آنگونه ضعف، خسته درونم؛ که نیمه شب

از سینه تا بروی لب، آهم نمی رسد

تا تیر عشق، با دل من آشنا شده است

لبهای زخم سینه، فراهم نمی رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۲ - یار خو نکردبا من چو بخت یار نشد، یار خو نکرد
  2. شمارهٔ ۷۳ - ای طبیب !پیش رویت گر بمیرم، زندگی از سر بگیرم
  3. شمارهٔ ۷۴ - چرا باید بود؟فارغ از حال دل زار، چرا باید بود؟
  4. شمارهٔ ۷۵ - شاهکار که ای ؟دوستدار که ای؟ نمیدانم!
  5. شمارهٔ ۷۶ - قهر حبیبآن قد دلفریب را بنگر
  6. شمارهٔ ۷۷ - چگونه ای ؟ایدل، بدام طره جانان چگونه ای؟
  7. شمارهٔ ۷۸ - روزگاری چندمرا بیاد تو بگذشت، روزگاری چند
  8. شمارهٔ ۷۹ - زحمت هجرشوری از عشق جوانی، بسر افتاده مرا
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.