پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۷ - خلوت چشم

بسکه در خلوت، دو چشمم خون بدامان میکند

از صفای دیدنم کم کم پشیمان می کند

با گلی دلخوش، چه حاصل؟ در بهاری کاینچنین

برق حاصل سوز، تاراج گلستان می کند

نشکفد در غنچه آن گل، چون دل خونین من

کاز حیا، روی از نسیم صبح پنهان می کند

پنجه بگشاده سخت هوس باید بکار

شانه هر زلفی که مییابد پریشان می کند

بعد از این از خلق و تزویرش بر آرم سربکوه

با دل ما کی کند دیو آنچه انسان می کند؟

گر مرا نازی در این وحشت سرا باید کشید

از اجل باید که هر دشواری آسان می کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹ - اندیشه کن رقتی ز پیش دیده و برجان نشسته ای
  2. شمارهٔ ۱۰ - کاش !کاش! بودی روزگارم بر کنار از هرچه هست
  3. شمارهٔ ۱۱ - آبیاری اشکدوید بر رخ زردم، ز بیقراری اشک
  4. شمارهٔ ۱۲ - شمع انجمناز آن چو شمع سراپا در انجمن سوزم
  5. شمارهٔ ۱۳ - باید رفتگرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت
  6. شمارهٔ ۱۴ - تا گوشه میخانهخواهم که از این خانه به یکبار کشم رخت
  7. شمارهٔ ۱۵ - بنشیند و بگریزدبا هر نفس از جانم، صد آه جنون خیزد
  8. شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.