پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۷

خنک آنقوم که در کف می روشن دارند

بزم از شعله می وادی ایمن دارند

تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستان

همه در مسجد و محراب نشیمن دارند

بگذر از سیمبران ایدل شیدا کاین قوم

روی از آئینه دل از روی و آهن دارند

من و کنج قفس و جور و جفای صیاد

گرچه مرغان چمن جای بگلشن دارند

در ره بادیه ترکان بکمینند اما

نتوان گفت چو چشمان تو رهزن دارند

برفوی دل صد پاره ام اینان آیند

رشته از زلف و زمژگان همه سوزن دارند

در صف حشر که یعقوب گریزد زپسر

ای خوش آنان که تو را دست بدامن دارند

گرچه آشفته سودای علی شد دو جهان

تو نپندار که سودای تو چون من دارند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۹آن چه گردون که چنین اختر تابان دارد
  2. شمارهٔ ۴۶۰معاشران دغل صاف عشق می‌نوشند
  3. شمارهٔ ۴۶۱مرغ نوآموز تنگ حوصله باشد
  4. شمارهٔ ۴۶۲یار با ما در انجمن باشد
  5. شمارهٔ ۴۶۳ز باغ وصل تو بوی فراق می‌آید
  6. شمارهٔ ۴۶۴رقیب دعوی عامی بصحن بستان کرد
  7. شمارهٔ ۴۶۵قضای عشرت ماه صیام باید کرد
  8. شمارهٔ ۴۶۶دلی زینش مژه گر جراحتی دارد
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.