پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۹

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید

بیندار دیو به چشمش ملکی می‌آید

شکر و ملح بود ضد و زافسون لبت

شد مکرر که ز شکر نمکی می‌آید

عقل و عشقند دو سلطان وجود و ناچار

چون یکی می‌رود از ملک یکی می‌آید

عشق وارد شد و عقل و خردم کرد فرار

بر زر قلب حریفان محکی می‌آید

عشق در پیش زپی حب علی ره سپر است

مژده کز شاه به لشکر یزکی می‌آید

فرس خامه به میدان سخن جولان زد

اسب چوبین نه عجب برق تکی می‌آید

بده آشفته ز صهبای یقینش جامی

در مقام علی آن را که شکی می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۱دلم جز دوست منظوری ندارد
  2. شمارهٔ ۴۴۲خضر گر خوش زندگانی می‌کند
  3. شمارهٔ ۴۴۳حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بود
  4. شمارهٔ ۴۴۴زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند
  5. شمارهٔ ۴۴۵بی تو ای قوت روان دل را قوت نبود
  6. شمارهٔ ۴۴۶چنان پیش رخت مهر منیر از تاب می‌افتد
  7. شمارهٔ ۴۴۷دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد
  8. شمارهٔ ۴۴۸شوخ چشمان دلی چو بخراشند
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.