پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۷

دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد

باز میگشت چو میگفتم جانان آمد

کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو را

ناگهان تیر نظر بر سپر جان آمد

در خیال خم زلفین و بناگوش بتان

عمرها روز و شبم دست و گریبان آمد

جان یعقوب بود وقت بشیر ای یوسف

گوید ار قافله مصر بکنعان آمد

نرگس باغ که بد چشم و چراغ بستان

دیدمش دیده بدیدار تو حیران آمد

جلوه روی تو بتخانه آذر بشکست

کفر زلف کج تو رهزن ایمان آمد

عشق را سلسله ای بود قوی از آغاز

حلقه زلف تواش سلسله جنبان آمد

خط بیرنگ لب لعل تو بگرفت دریغ

کاهرمن محرم اسرار سلیمان آمد

سبحه شیخ بری رشته زنار مغان

تا چها از تو بکفار و مسلمان آمد

وه چه عالیست مقامت مه من بیخبری

زآه شبگیر که از دل سوی کیوان آمد

بسکه سودای سر زلف تو پخت آشفته

در دماغش همه سودای پریشان آمد

حل کند مشکل آشفته مگر دست خدای

که همه مشکل عالم برش آسان آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۹بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند
  2. شمارهٔ ۴۵۰ساقی امشب ز رخت نور دگر می‌تابد
  3. شمارهٔ ۴۵۱طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذرد
  4. شمارهٔ ۴۵۲آزادگان به قید تعلق کم اوفتند
  5. شمارهٔ ۴۵۳دوستان زود از این شهر کناری گیرید
  6. شمارهٔ ۴۵۴شاهدان گیسو چلیپا می‌کنند
  7. شمارهٔ ۴۵۵زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کند
  8. شمارهٔ ۴۵۶تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بود
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.