پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۸

شوخ چشمان دلی چو بخراشند

نمک از لعل لب بر او پاشند

رنج بردن بکوه حاجت نیست

گو بعشاق سینه بخراشند

حاجیان روزها بشب آرند

تا شبی بو که در حرم باشند

عارفان ار تو را شناخته اند

چه غم ار در لباس او باشند

رنگ تزویر زاهدان دارند

عاشقان می پرست و قلاشند

خواجه تاش تو آفتاب و مهند

ابر و باد آب پاش وفراشند

بت پرستان بنقش بت مفتون

حق پرستان بیاد نقاشند

منکران ولای حیدر را

گو بانکار خویشتن باشند

در دل آشفته راست نقش نگین

بملامت چگونه بتراشند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۰ساقی امشب ز رخت نور دگر می‌تابد
  2. شمارهٔ ۴۵۱طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذرد
  3. شمارهٔ ۴۵۲آزادگان به قید تعلق کم اوفتند
  4. شمارهٔ ۴۵۳دوستان زود از این شهر کناری گیرید
  5. شمارهٔ ۴۵۴شاهدان گیسو چلیپا می‌کنند
  6. شمارهٔ ۴۵۵زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کند
  7. شمارهٔ ۴۵۶تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بود
  8. شمارهٔ ۴۵۷خنک آنقوم که در کف می روشن دارند
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.