پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۰

عاشقی را کز لب لعلی شرابش می‌دهند

از دل بریان خود لابد کبابش می‌دهند

هر دلی کاو چنگ زد در تار زلف مهوشان

گوشمال از دست‌ها همچون ربابش می‌دهند

هرکه گستاخانه ارنی گوی شد در طور عشق

لن ترانی چون کلیم آخر جوابش می‌دهد

حبذا نقشی که بندد خامه بیرنگ عشق

همچو چشم من ثباتی اندر آبش می‌دهند

عاشقان تا باز نشناسند خون خود به حشر

در سرانگشت بتان رنگ خضابش می‌دهند

ذره‌ای کاندر هوای مهر رویت رقص کرد

حکم بر تسخیر ماه و آفتابش می‌دهند

هر کرا در کف بود خاک در پیر مغان

می‌ستانند و به منت زر نابش می‌دهند

هرکه باشد حب حیدر در دل او بی‌حساب

ایمنی از پرسش روز حسابش می‌دهند

جا کند آشفته‌وَش هرکس به کوی مرتضی

کسی ستاند گر بهشت هشت بابش می‌دهند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۲جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد
  2. شمارهٔ ۳۷۳اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشد
  3. شمارهٔ ۳۷۴عشق نگوئی که بر قرار نماند
  4. شمارهٔ ۳۷۵شکر از لعل تو گفتم که نشانی دارد
  5. شمارهٔ ۳۷۶اگر آن ترک سیه‌چشم به شیراز آید
  6. شمارهٔ ۳۷۷گر سرو چو بالای تو چالاک نباشد
  7. شمارهٔ ۳۷۸با قامت تو باغبان سرو صنوبر برکند
  8. شمارهٔ ۳۷۹پیر میخانه چرا دوش مرا بار نداد
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.