پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۵

کسی سر از قدم یار برنمی‌گیرد

که جان دهد دل از این کار برنمی‌گیرد

تو برق عالم اسراری و عجب که ز تو

شرر به پرده اسرار برنمی‌گیرد

عبث به چشم تو گفتم که خون خلق مخور

که مست عادت هشیار برنمی‌گیرد

به تن چو بار گرانست جان بگو جانان

چرا ز دوش من این بار برنمی‌گیرد

بزن تو تیغ به سر مدعی که من سپرم

به تیغ یار دل از یار برنمی‌گیرد

چرا که سوز درونست همچو شمع به دل

عجب که شعله به یک بار برنمی‌گیرد

مگو که کشته تیغ تو جان به سختی داد

که دل ز لذت دیدار برنمی‌گیرد

اگر به دوزخ آشفته را بسوزانی

که دل ز حب ده و چار برنمی‌گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۷هر کرا عشق نهانی به زبان می‌آید
  2. شمارهٔ ۳۶۸بجز از لب تو پسته بجهان شکر نریزد
  3. شمارهٔ ۳۶۹طرب ایبلبلان بهار آمد
  4. شمارهٔ ۳۷۰عاشقی را کز لب لعلی شرابش می‌دهند
  5. شمارهٔ ۳۷۱نیک باشد هر آنچه یار کند
  6. شمارهٔ ۳۷۲جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد
  7. شمارهٔ ۳۷۳اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشد
  8. شمارهٔ ۳۷۴عشق نگوئی که بر قرار نماند
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.