پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۲

خون همه آفاق بخوردی و بست نیست

بردی دل و دین همه پروای کست نیست

از شورش اغیار تو را رنجه نشد طبع

تو شکری و باک زشور مگست نیست

تو خود گل نوخیزی و مغرور زحسنی

اندیشه زگلچین و غم از خار و خست نیست

مجنون بفغان است در این قافله لیلا

خوش خفته تو و گوش ببانگ جرست نیست

آئینه ای از زنگ بپرهیز خدا را

آلوده شوی بیم چو زاهل هوست نیست

ای مرغ هما با مگسی چند بپرواز

تو طوطی و هر زاغ و زغن هم قفست نیست

یرغو مبر آشفته تو جز بر در حیدر

زیرا که بجز دست خدا دادرست نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۴در گوش به جز عشق توام زمزمه‌ای نیست
  2. شمارهٔ ۳۰۵گویند بهار است و جهان رشک بهشت است
  3. شمارهٔ ۳۰۶گرچه جهان خرم است و فصل بهار است
  4. شمارهٔ ۳۰۷زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث
  5. شمارهٔ ۳۰۸تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باج
  6. شمارهٔ ۳۰۹مؤذن میخانه زد بانگ صبوح
  7. شمارهٔ ۳۱۰وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
  8. شمارهٔ ۳۱۱پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخ
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.