پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۸

تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باج

ز خاک درگه تو روح قدس سازد تاج

قمر رکابی و کیوان جناب و می‌زیبد

که هندوان تو گیرند زآفتاب خراج

گر آفتاب جمالت نمیشدی طالع

هنوز صبح ازل بد نهان بظلمت داج

کمینه پایه تخت جلال تو کرسیست

اگر سریر سلیمان بدی زتخته عاج

اگر کلیم که در طور نور روی تو دید

و گر مسیح زلعل لب تو یافت علاج

اگر نه پنجه خیبر گشای توبودی

که داد دین پیمبر بدست و تیغ رواج

عیان حقیقت حقت بود زسر تا پا

چو نور شمع که پیداست از سراج زجاج

لسان حقی و دست خدا که گفت و شنید

به پشت پرده نبیت بلیلة المعراج

اگرنه واسطه بودی تو آفرینش را

چهار طبع مخالف نمیگرفت مزاج

کمین سگی زسگان در تو آشفته است

به آستان جلال تو بار یابد کاج

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۰وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
  2. شمارهٔ ۳۱۱پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخ
  3. شمارهٔ ۳۱۲هر که از عین امتحان بیند
  4. شمارهٔ ۳۱۳هرکه ما را خراب می‌داند
  5. شمارهٔ ۳۱۴ای خوش آن صیدی که صیاد باورام بود
  6. شمارهٔ ۳۱۵رندی که او بکوی مغان ره نشین بود
  7. شمارهٔ ۳۱۶زلف او چون بجان درآویزد
  8. شمارهٔ ۳۱۷آن چه گل بود که در شهر ز بستان آمد
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.