پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۴

نام جانرا نتوان برد که جانان اینجاست

منه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست

زاهد آمد زدر و دید بت حور سرشت

گفت اینجا نه بهشتست که غلمان اینجاست

هر طرف حور وشی جام زکوثر بر کف

در گمانم که مگر جنت رضوان اینجاست

خضر خطت بلب لعل اشارت میکرد

تشنگان مژده که سرچشمه حیوان اینجاست

بور ای عقل که دل منزل عشق ازل است

بگذر ای دیو که مأوای سلیمان اینجاست

غنچه خامش بنشین کان گل خندان آمد

ابر گو لاف مزن دیده گریان اینجاست

مست پیمان شکنم آمده پیمانه بکف

جای بشکستن پیمانه و پیمان اینجاست

پیش زلفش نتوان سر بسلامت بردن

گو زمیدان ببرد چون خم چوگان اینجاست

گفتی آشفته پریشانیت امشب از چیست

چه کنم حلقه آن زلف پریشان اینجاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۶دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت
  2. شمارهٔ ۱۴۷به غیر ساحت لیلی اگرچه صحرایی‌ست
  3. شمارهٔ ۱۴۸تو را سری در آن موی میان هست
  4. شمارهٔ ۱۴۹مرا تو حاصل گفتاری از جهان ای دوست
  5. شمارهٔ ۱۵۰هر کرا خسرو دل در گرو شیرین است
  6. شمارهٔ ۱۵۱ز لولیان چو بتم شاهدی به شنگی نیست
  7. شمارهٔ ۱۵۲مگر لیلی میان کاروان است
  8. شمارهٔ ۱۵۳بهای عشق که داند که در جهان چند است
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.