پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۲

مگر لیلی میان کاروان است

که مجنون در قفای ساربان است

نه تنها من در این وادی اسیرم

که بس کشته در این ریگ روان است

سلیمانی تو و باد است ناقه

تو خورشیدی و محمل آسمان است

چگویم آن عماری چیست و آن مه

بود جسمی که جانش در میان است

منجم گو بیا و ین طرفه بنگر

که بر مه عنبر تر سایه بان است

بنا میزد زماه پرنیان پوش

که عارض از حریر و پرنیان است

حجاب چهره کردی زلف مشکین

و یا روزیست کاندر شب نهان است

بنه کوه و منه بار غم هجر

که این بارم بجان و دل گران است

کشم جور و ندارم رشگ بر غیر

بحمدالله بتم نامهربان است

نخواهم پا کشیدن از در تو

سری کاندر وفا کردم همان است

زمانی را که عشقم کرد تمکین

بگفتم عقل را آخر زمان است

محبت کشتم و بر دشمنی داد

وفا کردم جفا پاداش آن است

اگر پیرم من آشفته غمی نیست

که بر سرسریم از آن جوان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۴چشمه خور برای دیدن نیست
  2. شمارهٔ ۱۵۵وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست
  3. شمارهٔ ۱۵۶بت پرستنده بت رویت
  4. شمارهٔ ۱۵۷این شکل بشر زمشکلاتست
  5. شمارهٔ ۱۵۸ای قضا و قدر اِستاده به حکم و رایَت،
  6. شمارهٔ ۱۵۹لبش هنوز ز طفلی نشسته از شیر است
  7. شمارهٔ ۱۶۰دل از دو جهان کرده بعشق تو قناعت
  8. شمارهٔ ۱۶۱خار ره عشق بوستان است
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.