پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

تو را سری در آن موی میان هست

در آن سرت بهر مو یک نشان هست

شبم تار است بی خورشید رویت

اگر صد ماهرو اندر جهان هست

علاج عشق را گفتم کند عقل

روان شد عقل و عشقم همچنان هست

شده تا خار کویت بستر من

نپندارم بساط پرنیان هست

بیا برگیر از خاکم که گویند

همائی را هوای استخوان هست

نهان شد کاروان و رفت محمل

ولی بانگ درای کاروان هست

در فردوس اگر رضوان ببندد

چه غم ما را خرابات مغان هست

نپندارم که جز کوی تو باشد

خدا را گر بهشت جاودان هست

سگت را با من الفت ماند برجا

همانا استخوانی در میان هست

فروناید مرا بر آسمان سر

مرا تا راه بر آن آستان هست

ببری گر سرم چون شمع بر خلق

کنم روشن حدیثت تا زبان هست

حدیث نکته ی موهوم وهم است

گمانی گر بود در آن دهان هست

علی پیر خرابات است و از جان

کنم آشفته وصفش تا که جان هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰هر کرا خسرو دل در گرو شیرین است
  2. شمارهٔ ۱۵۱ز لولیان چو بتم شاهدی به شنگی نیست
  3. شمارهٔ ۱۵۲مگر لیلی میان کاروان است
  4. شمارهٔ ۱۵۳بهای عشق که داند که در جهان چند است
  5. شمارهٔ ۱۵۴چشمه خور برای دیدن نیست
  6. شمارهٔ ۱۵۵وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست
  7. شمارهٔ ۱۵۶بت پرستنده بت رویت
  8. شمارهٔ ۱۵۷این شکل بشر زمشکلاتست
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.