پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۲۳ - عهد با جانان!

من این جانی که دارم عهد با جانان خود کردم

که گر پایش نریزم دشمنی با جان خود کردم

غمت بنشسته بر دل برد از من مایه هستی

ندانستم در آخر دزد را مهمان خود کردم

ز دست بی‌سر و سامانی خود من ترک سر گفتم

به کوی نیستی فکر سر و سامان خود کردم

ز ناچاری چو راه چاره شد مسدود از هر سو

همین یک فکر بهر درد بی‌درمان خود کردم

شدم در انتحار خویش یک‌دل دل ز جان کندم

لجاجت با خود و با بخت نافرمان خود کردم

ز بس خون ریختم در دل من از دست غمت آخر

نمک‌نشناس دل را شرمسار خوان خود کردم

گهی بگریستم گه خنده کردم گه به دل شوخی

نمودم گه ملامت دیدهٔ گریان خود کردم

ز چشم خویش بد دیدم ندیدم بد ز خاموشی

شدم خاموش ترک صحبت یاران خود کردم

به کوی عشق سرگردان چو دیدم عقل برق‌آسا

فرار ای عاشقان از عقل سرگردان خود کردم

به فقر و نیستی زآن روی خو کردم که یک روزی

گدایی را به کوی یار خود عنوان خود کردم

ز طفلی عشق را پروردم و پروردهٔ خود را

در این پیرانه‌سر عارف بلای جان خود کردم

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۲۵ - دست به دامان!گر رسد دست من به دامانش
  2. شمارهٔ ۲۶ - پیام آزادیپیام دوشم از پیرِ می‌ْفروش آمد
  3. شمارهٔ ۲۷ - ناله مرغنالهٔ مرغِ اسیر این همه بهرِ وطن است
  4. شمارهٔ ۲۸آورد بوی زلف توام باد زنده باد
  5. شمارهٔ ۲۹ - لباس مرگلباس مرگ بر اندام عالمی زیباست
  6. شمارهٔ ۳۰ - جور!جور این قدر به یک تن تنها نمی‌شود
  7. شمارهٔ ۳۱ - خیال عشقخیال عشق تو از سر به در نمی‌آید
  8. شمارهٔ ۳۲ - دل خوار کرددل خوار کرد در بر هر خار و خس مرا
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.