پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۳۰ - جور!

جور این قدر به یک تن تنها نمی‌شود

گویی اگر که می‌شود حاشا نمی‌شود

ظالم‌تر از طبیعت و مظلوم‌تر ز من

تا ختم آفرینش دنیا نمی‌شود

ای طبع من ز زشتی کردار روزگار

گویا دگر زبان تو گویا نمی‌شود

گویند گریه عقده دل باز می‌کند

خون گریه می‌کنم دل من وانمی‌شود

بنیانم اشک دیده ز جا کند ای عجب

کاین سیل کوهکن ز چه دریا نمی‌شود

با درد هجر ساخته در چنگ غم اسیر

کاری به نقد ساخته از ما نمی‌شود

نام تو گشته ورد زبانم ولی چه سود

شیرین، دهن به گفتن حلوا نمی‌شود

رجعت اگر دوباره کند ز آسمان مسیح

دردی است درد من که مداوا نمی‌شود

خاک تمام عالم اگر من به سر کنم

در خاک رفته من پیدا نمی‌شود

از بعد مرگ یار ز من گو به زندگی

دیگر سلوک ما و تو یک جا نمی‌شود

عارف چنان ز ماتم عبدالرحیم خان

گشته است بستری که دگر پا نمی‌شود

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۳۲ - دل خوار کرددل خوار کرد در بر هر خار و خس مرا
  2. شمارهٔ ۳۳ - حال دلحال دل با تو مرا اشک بصر می‌گوید
  3. شمارهٔ ۳۴ - زاهد و بادهگذشت زاهد و لب تر ز دور باده نکرد
  4. شمارهٔ ۳۵ - گدای عشقگدای عشقم و سلطان حسن شاه من است
  5. شمارهٔ ۳۶ - یاد وطنهر وقت ز آشیانهٔ خود یاد می‌کنم
  6. شمارهٔ ۳۷ - پارتی زلف!پارتی زلف تو از بس که ز دل‌ها دارد
  7. شمارهٔ ۳۸ - خیانت وطندوباره فتنه چشم تو فتنه برپا کرد
  8. شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریایی واعظان دروغی!واعظا گمان کردی داد معرفت دادی
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.