پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۳۳ - حال دل

حال دل با تو مرا اشک بصر می‌گوید

راز پنهان من از خانه به در می‌گوید

سر زد از کوه مرا ناله ولی در گوشش

گویی آهسته سخن لال به کر می‌گوید

در خم باده فتم تا نکشم ننگ خمار

زانکه النار و لا العار پدر می‌گوید

حرف قحط است مگر باز به منبر واعظ

از قضا و قدر و عالم ذر می‌گوید

بوالبشر یک غلطی کرد که شیطان تا حشر

ذی‌حق است ار بد از افراد بشر می‌گوید

دست دادند به هم ریشهٔ ما را کندند

حال امروز به از تیشه تبر می‌گوید

این سخن گر بنویسند به زر جا دارد

الحق عارف سخن سکه به زر می‌گوید

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۳۵ - گدای عشقگدای عشقم و سلطان حسن شاه من است
  2. شمارهٔ ۳۶ - یاد وطنهر وقت ز آشیانهٔ خود یاد می‌کنم
  3. شمارهٔ ۳۷ - پارتی زلف!پارتی زلف تو از بس که ز دل‌ها دارد
  4. شمارهٔ ۳۸ - خیانت وطندوباره فتنه چشم تو فتنه برپا کرد
  5. شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریایی واعظان دروغی!واعظا گمان کردی داد معرفت دادی
  6. شمارهٔ ۴۰ - بیداری دشمن غفلت دوستز خواب غفلت، هر دیده‌ای که بیدار است
  7. شمارهٔ ۴۱ - بی‌هنری و تن‌آساییببند ای دلِ غافل به خود رَهِ گله را
  8. شمارهٔ ۴۲ - زهدفروشاناندر قمار عشق تو بالای جان زدند
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.