پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۳۷ - پارتی زلف!

پارتی زلف تو از بس که ز دل‌ها دارد

روز و شب بی‌سببی عربده با ما دارد

کاش کابینه زلفت شود از شانه پریش

کو پریشانی ما جمله مهیا دارد

به که این درد توان گفت که والاحضرت

در نیابت روش حضرت والا دارد

بخت یار است ولی بخت بد آنجاست که یار

هرکجا پای نهد دست به یغما دارد

فکر روز بد خود کن مکن آزار کسی

شب تاریک پی روز تو فردا دارد

دارم امید شود دار مجازات به پا

خائن آن روز به دار است تماشا دارد

گر به حق گویی حرف تو کسی پی ببرد

عارف هر شعر تو صد گونه معما دارد

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریایی واعظان دروغی!واعظا گمان کردی داد معرفت دادی
  2. شمارهٔ ۴۰ - بیداری دشمن غفلت دوستز خواب غفلت، هر دیده‌ای که بیدار است
  3. شمارهٔ ۴۱ - بی‌هنری و تن‌آساییببند ای دلِ غافل به خود رَهِ گله را
  4. شمارهٔ ۴۲ - زهدفروشاناندر قمار عشق تو بالای جان زدند
  5. شمارهٔ ۴۳ - آرزوبیمار درد عشق و پرستارم آرزوست
  6. شمارهٔ ۴۴ - کوی میکدهبه کوی میکده هرکس که رفت باز آمد
  7. شمارهٔ ۴۵ - فرقه‌بازی و جهالت!ز بس به زلفِ تو دل بر سرِ دل افتاده
  8. شمارهٔ ۴۶ - جمهوری عشق سلطنت حسنعشق! مریزادت آن دو بازوی پر زور
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.