پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۳۱ - خیال عشق

خیال عشق تو از سر به در نمی‌آید

ز من علاج بجز ترک سر نمی‌آید

الهی آنکه نبودی نهال قد بتان

که جز جفا ثمر از این شجر نمی‌آید

وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن روی

که بوی مهر ز جنس بشر نمی‌آید

برفت دل پی تفتیش کار یار و رقیب

دمی بایست که دل بی‌خبر نمی‌آید

چه حیله کرد زلیخا به کار یوسف مصر

که این پسر به سراغ پدر نمی‌آید

تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امید

که از نژاد ستم دادگر نمی‌آید

سروش گفت چو عارف سخنور استادی

نیامده است به دوران دگر نمی‌آید

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۳۳ - حال دلحال دل با تو مرا اشک بصر می‌گوید
  2. شمارهٔ ۳۴ - زاهد و بادهگذشت زاهد و لب تر ز دور باده نکرد
  3. شمارهٔ ۳۵ - گدای عشقگدای عشقم و سلطان حسن شاه من است
  4. شمارهٔ ۳۶ - یاد وطنهر وقت ز آشیانهٔ خود یاد می‌کنم
  5. شمارهٔ ۳۷ - پارتی زلف!پارتی زلف تو از بس که ز دل‌ها دارد
  6. شمارهٔ ۳۸ - خیانت وطندوباره فتنه چشم تو فتنه برپا کرد
  7. شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریایی واعظان دروغی!واعظا گمان کردی داد معرفت دادی
  8. شمارهٔ ۴۰ - بیداری دشمن غفلت دوستز خواب غفلت، هر دیده‌ای که بیدار است
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.