پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۲۵ - دست به دامان!

گر رسد دست من به دامانش

می‌زنم چاک تا گریبانش

عمرم اندر غمت به پایان شد

شب هجر تو نیست پایانش

درد عشق آن‌قدر نصیبم کن

که توانی رسی به درمانش

آن‌چه با من به زندگی کرده است

مرگ من می‌کند پشیمانش

دست و پا جمع کن که می‌گذرد

به سر کشتهٔ شهیدانش

سِرّ دل فاش کرد دیده از آن

که دگر نیست حال کتمانش

چون بنایی به کار عالم نیست

بکَن ای سیل اشک بنیانش

هر که از کاسهٔ سر جم خورَد

باده، سازد جهان نمایانش

ساغر می به گردش آر که چرخ

نیست مستحکم عهد و پیمانش

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۲۷ - ناله مرغنالهٔ مرغِ اسیر این همه بهرِ وطن است
  2. شمارهٔ ۲۸آورد بوی زلف توام باد زنده باد
  3. شمارهٔ ۲۹ - لباس مرگلباس مرگ بر اندام عالمی زیباست
  4. شمارهٔ ۳۰ - جور!جور این قدر به یک تن تنها نمی‌شود
  5. شمارهٔ ۳۱ - خیال عشقخیال عشق تو از سر به در نمی‌آید
  6. شمارهٔ ۳۲ - دل خوار کرددل خوار کرد در بر هر خار و خس مرا
  7. شمارهٔ ۳۳ - حال دلحال دل با تو مرا اشک بصر می‌گوید
  8. شمارهٔ ۳۴ - زاهد و بادهگذشت زاهد و لب تر ز دور باده نکرد
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.