پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۵

جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست

کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست

در آرزوی خواب شب از بهر خیالت

حقا که تنم راست چو در خواب خیالیست

بی‌روز رخ خوب تو دانم خبرت نیست

کاندر غم هجران تو روزیم چو سالیست

هردم به غمی تازه دلم خوی فرا کرد

تا هر نفسی روی ترا تازه جمالیست

وامروز غم من چو جمالت به کمالست

یارب چه کنم گر پس ازین نیز کمالیست

آن کیست که او را چو کف پای تو روییست

وان کیست که او را به کف از دست تو مالیست

پیغام دهی هر نفسم کانوری از ماست

من بندهٔ این مخرقه هر چند محالیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۷در همه مملکت مرا جانیست
  2. غزل شمارهٔ ۴۸مکن ای دل که عشق کار تو نیست
  3. غزل شمارهٔ ۴۹بی‌مهر جمال تو دلی نیست
  4. غزل شمارهٔ ۵۰یار با من چون سر یاری نداشت
  5. غزل شمارهٔ ۵۱باز کی گیرم اندر آغوشت
  6. غزل شمارهٔ ۵۲رایت حسن تو از مه برگذشت
  7. غزل شمارهٔ ۵۳یار ما را به هیچ برنگرفت
  8. غزل شمارهٔ ۵۴سخت خوشی چشم بدت دورباد
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.