پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۸

گر جان و دل به دست غم تو ندادمی

پای نشاط بر سر گردون نهادمی

گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا

این کارهای بستهٔ خود برگشادمی

ور بر سرم نبشته نبودی قضای تو

شهری پر از بتان به تو چون اوفتادمی

واکنون چه اوفتاد دل اندر بلای تو

ای کاش ساعتی به جمال تو شادمی

گر بی‌تو خواست بود مرا عمر کاجکی

هرگز نبودمی و ز مادر نزادمی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۰یک زمان از غم نیاسایم همی
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۱بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۲آگه نه‌ای ز حالم ای جان و زندگانی
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۳بنامیزد به چشم من چنانی
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۴ای غایت عیش این جهانی
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۵گرد ماه از مشک خرمن می‌زنی
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۶دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۷نام وصل اندر زبانی افکنی
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.