پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۸

دل به عشقش رخ به خون تر می‌کند

جان ز جورش خاک بر سر می‌کند

می‌خورد خون دل و دل عشوه‌هاش

می‌خورد چون نوش و باور می‌کند

گرچه پیش‌از وعده سوگندان خورد

آن هم از پیشم فراتر می‌کند

گفتمش: بس می‌کند چشمت جفا؟

گفت نیکو می‌کند گر می‌کند

عقل را چشم خوشش در نرد عشق

می‌دهد شش ضرب و شش در می‌کند

زانکه تا دست سیاهش برنهند

زلفش اکنون دست هم در می‌کند

زر ندارم لاجرم بی‌موجبی

هر زمانم عیب دیگر می‌کند

گفت: زر گفتم که: جان گفتا که: خه

الحق این نقدم توانگر می‌کند

گفتم: آخر جان به از زر گفت: نه

لاجرم کار تو چون زر می‌کند

چون کنی خاکش همی بوس انوری

گرچه با خاکت برابر می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۰یار در خوبی قیامت می‌کند
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۱زلفش اندر جور تلقین می‌کند
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۲عالمی در ره تو حیرانند
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۳گرد ترا دل همی چنان خواهد
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۴یارم این بار، بار می‌ندهد
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۵هرکه دل بر چون تو دلداری نهد
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۶دوش آنکه همه جهان ما بود
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۷من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بود
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.