پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۹

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست

یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست

یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار تو

چشم ‌گوهر بار من هر شب چو دریا نیست هست

ور تو را صورت همی بندد که از چشم و دلم

آب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست هست

گر تو پنداری که بی‌وصل تو جان اندر تنم

مستمند و دردمند و ناشکیبا نیست هست

ور تو پنداری که از جور و جفای روزگار

در دِماغ و طبع من سودا و صفرا نیست هست

گر گمان تو چنان است ای صنم ‌کز عشق تو

این بلاها بر من بیچاره تنها نیست هست

این همه زشتی مکن کامروز را فردا بود

ور تو گویی از پس امروز فردا نیست هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد
  2. شمارهٔ ۱۲امروز بت من سر پیکار ندارد
  3. شمارهٔ ۱۳امروز بتم تیغ جفا آخته دارد
  4. شمارهٔ ۱۴مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد
  5. شمارهٔ ۱۵مشک نقاب قمر خویش ‌کرد
  6. شمارهٔ ۱۶ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد
  7. شمارهٔ ۱۷سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد
  8. شمارهٔ ۱۸بنده بودن تورا سزا باشد
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.