پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲

امروز بت من سر پیکار ندارد

جز دوستی و عذر و لَطَف‌ کار ندارد

بشکفت رخم چون‌ گل بی‌خار ز شادی

زیرا که ‌گل صحبت او خار ندارد

با گریه شد این چرخ ‌گهربار که آن بت

بی‌خنده همی لعل شکربار ندارد

زلفش همه مشک است و چنان مشک دلاویز

کم جوی ز عطار که عطار ندارد

بِربود دلم زلفش و بیم است‌ که آن زلف

زنهار خورد با من و زنهار ندارد

در شهر دلی نیست وگر هست‌ کدام است

کاو در شکن زلف گرفتار ندارد

ماهی است‌ که مشک تبت و لالهٔ خود روی

با زلف و رخش قیمت و مقدار ندارد

چون غمز‌ه کند نرگس او هیچ مُشَعبد

با نرگس او رونق بازار ندارد

من بنده ی آن ماه‌ که در جان و دل خویش

جز بندگی شاه جهاندار ندارد

سلطان جهانگیر ملکشاه جوان‌بخت

شاهی که به شاهی و هنر یار ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد
  2. شمارهٔ ۱۵مشک نقاب قمر خویش ‌کرد
  3. شمارهٔ ۱۶ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد
  4. شمارهٔ ۱۷سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد
  5. شمارهٔ ۱۸بنده بودن تورا سزا باشد
  6. شمارهٔ ۱۹رفت یار و غمی ز یار بماند
  7. شمارهٔ ۲۰عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند
  8. شمارهٔ ۲۱دام که بر لاله و عنبر نهند
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.