پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۶

حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است

دل ز من بگریخته است و زیر زلف او شده است

گر شب تاریک خواب آرد همی در چشم من

زلف شبرنگش چرا خواب از دو چشمم بستداست

گر ز اصل جادویی و شعبده خواهی نشان

چشم او بنگر که اصل جادویی و شعبده است

تاکه او را دو رده است از در مکنون و عقیق

از سرشک و لعل او بر چهرهٔ من صد رده است

گر بود آتشکده آرامگاه موبدان

عشق او چون موبدست و جان من آتشکده است

پارسا چون باشم از عشق وی و توبه ‌کنم

کان بت عیار تیر غمزه بر جانم زده است

با چنان غمزه‌ که او دارد مرا و جز مرا

پارسایی باطل است و توبه ‌کردن بیهده است

دارد آن خورشید لشکر صورت فردوسیان

گویی از فردوس پیش تخت سلطان آمده است

خسرو گیتی ملکشاه آن‌ که اندر شرق و غرب

نه بود هرگز چنو سلطان و نه هرگز بُده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیده‌ست
  2. شمارهٔ ۹گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست
  3. شمارهٔ ۱۰ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت
  4. شمارهٔ ۱۱از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد
  5. شمارهٔ ۱۲امروز بت من سر پیکار ندارد
  6. شمارهٔ ۱۳امروز بتم تیغ جفا آخته دارد
  7. شمارهٔ ۱۴مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد
  8. شمارهٔ ۱۵مشک نقاب قمر خویش ‌کرد
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.