پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

به شب از داغ هجر تو نمی‌دانم غنود ای جان

که‌ درد و داغ هجران‌ تو خواب از من ربود ای‌ جان

ز بهر دیدن رویت چو باشم بر سر کویت

خروش پاسبان تو به جان باید شنود ای جان

به باغ صحبت وصلت بکشتم تخم امیدت

کنون آمد به‌ بر تخمم‌ کسی دیگر درود ای جان

مرا شادی رخسار تو باشد هر کجا باشم

چو رخسارت نبینم من ندانم شاد بود ای جان

همی آتش زنی بر جان من تا از تو بگریزم

مرا زین آتش سوزان بسوزی تار و پود ای جان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او
  2. شمارهٔ ۴۴جانا جفا نکردم هرگز به جای تو
  3. شمارهٔ ۴۵عمری گذاشتم صنما در وفای تو
  4. شمارهٔ ۴۶ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو
  5. شمارهٔ ۴۷کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
  6. شمارهٔ ۴۸ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده
  7. شمارهٔ ۴۹سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای
  8. شمارهٔ ۵۰ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.