پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۴

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را

مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را

شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را

مه‌ کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را

بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتاب

سجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را

بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستان

گرد رو اندر به عَمد‌ا تاب داده موی را

موی و روی او به‌ باغ و بوستان تشویر داد

سنبل و شمشاد را و لالهٔ خود روی را

زلف و خالش را شناسد هر کسی چوگان و گوی

درخور آمد گوی‌ چوگان را و چوگان‌‌ گوی را

هر کجا باشد رخ و خطش نباشد بس‌ عجب

گر ندارد شوی زن را طاعت و زن شوی را

چونکه اندر خانهٔ وصل آمد از کوی فراق

در گشاد این خانه را و در ببست آن‌ کوی را

او و من هر دو به مهر و دوستی یکتا دلیم

نیست راه اندر میانه حاسد و بدگوی را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است
  2. شمارهٔ ۷مرا نگارا با روی تو چه جای غم است
  3. شمارهٔ ۸خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیده‌ست
  4. شمارهٔ ۹گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست
  5. شمارهٔ ۱۰ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت
  6. شمارهٔ ۱۱از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد
  7. شمارهٔ ۱۲امروز بت من سر پیکار ندارد
  8. شمارهٔ ۱۳امروز بتم تیغ جفا آخته دارد
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.