پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم

به‌سر کوی تو با درد و نیاز آمده‌ایم

گر ز نزدیک تو آهسته و هشیار شدیم

مست و آشفته به نزدیک تو بازآمده‌ایم

آمدستیم خریدار می و رود و سرود

نه فروشندهٔ تسبیح و نماز آمده‌ایم

یک زمان‌ گرم‌ کن از مستی ما مجلس خویش

که ز مستی بر تو، گرم فراز آمده‌ایم

گرچه در فرقت تو زار و نزاریم چو شمع

از پی سوزش و از بهر گداز آمده‌ایم

بر امید رخ زیبای تو هم با غم و رنج

همچنان است‌ که با شادی و ناز آمده‌ایم

دست ما گر به‌ سر زلف درازت نرسد

با سر زلف تو از جور به راز آمده‌ایم

بینی آن زلف دراز تو که از راه دراز

ما به نظّارهٔ آن زلف دراز آمده‌ایم

بود یک‌ چند نشیب طلبت در ره ما

از نشیب طلب اکنون به فراز آمده‌ایم

توشه و ساز ز دیدار تو خواهیم همی

گر به دیدار تو بی‌ توشه و ساز آمده‌ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم
  2. شمارهٔ ۴۰تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان
  3. شمارهٔ ۴۱به شب از داغ هجر تو نمی‌دانم غنود ای جان
  4. شمارهٔ ۴۲بربود روزگار تو را از کنار من
  5. شمارهٔ ۴۳بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او
  6. شمارهٔ ۴۴جانا جفا نکردم هرگز به جای تو
  7. شمارهٔ ۴۵عمری گذاشتم صنما در وفای تو
  8. شمارهٔ ۴۶ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.