پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵

کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم

در خصومت بر خویشتن فراز کنم

زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم

نه ممکن است‌ که من خود زعشق باز کنم

زیاد روی خداوند آن دو زلف سیاه

چو نام عشق بود من سخن دراز کنم

گرش ببینم و دستم به زلف او نرسد

به چشم با سر زلفش ز دور راز کنم

نیوفتد سخنش در برابر سخنم

که او حدیث زناز و من از نیاز کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم
  2. شمارهٔ ۳۸ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
  3. شمارهٔ ۳۹جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم
  4. شمارهٔ ۴۰تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان
  5. شمارهٔ ۴۱به شب از داغ هجر تو نمی‌دانم غنود ای جان
  6. شمارهٔ ۴۲بربود روزگار تو را از کنار من
  7. شمارهٔ ۴۳بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او
  8. شمارهٔ ۴۴جانا جفا نکردم هرگز به جای تو
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.