پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۳۲

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم

وز بهر تو در کنج خرابات نشستم

اندر صف خورشیدپرستان شدم اینک

زیرا که میان سخت به زنّار ببستم

پیش تو برم سجده میان‌بسته به زنّار

تا خلق بدانند که خورشیدپرستم

بندم کن و حدّم بزن ای شحنهٔ خوبان

کز هجر تو دیوانه و از عشق تو مستم

از مستی و دیوانگی من چه گریزی

کز تو گذرم نیست به هر حال که هستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴دلم را یاری از یاری ندیدم
  2. شمارهٔ ۳۵کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم
  3. شمارهٔ ۳۶اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم
  4. شمارهٔ ۳۷صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم
  5. شمارهٔ ۳۸ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
  6. شمارهٔ ۳۹جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم
  7. شمارهٔ ۴۰تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان
  8. شمارهٔ ۴۱به شب از داغ هجر تو نمی‌دانم غنود ای جان
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.