پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱

از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام

تا رخ و عارض زخون دیده گلگون کرده‌ام

ای بسا شبها که من از آرزوی روی تو

از سرشک دیده کویت را چو جیحون ‌کرده‌ام

خون من خواهی‌که ریزی بی‌گناهان هر زمان

تو چه پنداری که من در عاشقی چون‌ کرده‌ام

دوش وقت نیمشب پیش خدا از جورتو

صدهزار افغان و فریاد از تو افزون کرده‌ام

تا غم عشق تو اندر طبع من محکم شدست

مهر روی دیگران از طبع بیرون کرده‌ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
  2. شمارهٔ ۳۴دلم را یاری از یاری ندیدم
  3. شمارهٔ ۳۵کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم
  4. شمارهٔ ۳۶اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم
  5. شمارهٔ ۳۷صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم
  6. شمارهٔ ۳۸ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
  7. شمارهٔ ۳۹جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم
  8. شمارهٔ ۴۰تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.