پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰

بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام

از نشاط روی ایشان توبه‌ها بشکسته‌ام

جسته‌ام او را که او را دیده تیر انداخته است

تا دل و جان را به تیر غمزهٔ او خسته‌ام

هرکجا سوزنده‌ای را دیده‌ام چون خویشتن

دوستی را دامن اندر دامن او بسته‌ام

دوستانم بر سرکارند در بازار عشق

من چو معزولان چرا در گوشه‌ای بنشسته‌ام

گر به ظاهر بنگری درکار من‌ گویی مگر

با سلامت همنشین و از خصومت رسته‌ام

این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست

تا نپنداری که از دام ملامت جسته‌ام

نوک خار هجر این یاران مشکین موی را

از جفای دوستان در دیدگان بشکسته‌ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲مشکن صنما عهد که من توبه شکستم
  2. شمارهٔ ۳۳تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
  3. شمارهٔ ۳۴دلم را یاری از یاری ندیدم
  4. شمارهٔ ۳۵کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم
  5. شمارهٔ ۳۶اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم
  6. شمارهٔ ۳۷صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم
  7. شمارهٔ ۳۸ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
  8. شمارهٔ ۳۹جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.