پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۹۵

گر یوسفِ من جلوه چنین خوب نماید

خون در دلِ نوباوهٔ یعقوب نماید

خونریزیِ ضحّاک در این مُلک فزون گشت

کو کاوه که چرمی به سرِ چوب نماید

مَپْسَند خدایا که سر و افسرِ جم را

با پای ستم دیو، لگدکوب نماید

کو دست توانا که به گلزارِ تمدن

هر خار و خسی ریخته جاروب نماید

ای شَحنه بکش دست ز مردم که در این شهر

غیر از تو کسی نیست که آشوب نماید

سلطانِ حقیقی بود آن کس که توانست

خود را به برِ جامعه محبوب نماید

هر کس نکند تکیه بر افکارِ عمومی

او را خطرِ حادثه مغلوب نماید

بر فرخی آورد فشار آنچه مَصائِب

او را نتوانست که مرعوب نماید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۷پاسبان خفته این دار گر بیدار بود
  2. شمارهٔ ۹۸ - اولین کابینه سردار سپهآنان که بی‌مطالعه تقدیر می‌کنند
  3. شمارهٔ ۹۹بهر آزادی هر آن کس استقامت می‌کند
  4. شمارهٔ ۱۰۰ - اشاره به نبش قبر کلنل پسیانبا من ای دوست ترا گر سرِ پرخاش نبود
  5. شمارهٔ ۱۰۱گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبود
  6. شمارهٔ ۱۰۲چنان کز تاب آتش آب از گرمابه می‌ریزد
  7. شمارهٔ ۱۰۳آن دسته که سرگشته سودای جنونند
  8. شمارهٔ ۱۰۴باز دلبر به دلم عزم شبیخون دارد
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.