پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۶۸ - در زندان قصر (گویا این غزل موجب قتل فرخی گردیده)

باید این دور اگر عالی و گردون باشد

گُنگ و کور و کر و سرگشته چو گردون باشد

در مُحیطی که پسندِ همه دیوانه‌گری است

عاقل آن است که در کِسوَتِ مجنون باشد

خسروِ کشور ما تا بُوَد این شیرین‌کار

لاله‌سان دیدهٔ مردم همه گلگون باشد

عذرِ تقصیر همی‌خواهد و گوید مأمور

کاین جنایت حَسَب‌ُالْاَمرِ همایون باشد

هرکه زین پیش جوان مُرد و چنین روز ندید

باید از مرگ به جان شاکر و ممنون باشد

نقطهٔ مرکزِ آیندهٔ ما دانی کیست

آنکه امروز از این دایره بیرون باشد

کاوه در جامعهٔ کارگری بار نیافت

به گناهی که طرفدارِ فریدون باشد

لایقِ شاه بُوَد قصر نه هر زندانی

حاکمِ جامعه گر ملّت و قانون باشد

فرخی از کَرَمِ شاه شده قصرنشین

به تو این منزلِ نو فرخ و میمون باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۰ - در زندان قصربه زندان قفس مرغ دلم چون شاد می‌گردد
  2. شمارهٔ ۷۱«خیزید ز بیدادگران داد بگیرید
  3. شمارهٔ ۷۲ز انقلابی سخت جاری سیل خون باید نمود
  4. شمارهٔ ۷۳نارفیقان چون به یکرنگان دو رنگی می‌کنند
  5. شمارهٔ ۷۴آنکه اندر دوستی ما را در اول یار بود
  6. شمارهٔ ۷۵دل در کف بیداد تو جز داد ندارد
  7. شمارهٔ ۷۶جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزد
  8. شمارهٔ ۷۷با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.