پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات ناتمام

شمارهٔ ۱۱۱

به شهرم خرد چند رسوا نماید

جنون کو که تا راه صحرا نماید

نمودم به دلدار تملیک دل را

دروغی شود هر که دعوی نماید

چه غم چشم او کشت اگر بیدلان را

لب او ز یک بوسه احیا نماید

ز دیدار حق ناامیدی چه لازم

گر امروز ننمود فردا نماید

به هر لحظه می‌ترسد از شک چشمم

مرا آخر این طفل رسوا نماید

به جای که جانان تو ابرو نمایی

که باشد مه نو که خود را نماید

ز دنیا مخور بازی ای تشنهٔ حرص

سرابیست هرچند دریا نماید

بسی عقده پیش آمد از زلف یارم

کسی نیست تا پیش او وا نماید

ندارم به بزم بتان آشنایی

مگر دل ز جا خیز و جا نماید

ادامه‌ی غزلیات ناتمام

  1. شمارهٔ ۱۱۳رسید یار و در غصه‌ام فراز کنید
  2. شمارهٔ ۱۱۴در دل آن پرعتاب می‌گردد
  3. شمارهٔ ۱۱۵گل عیش نچیدم گرچه عهد وصل یار آمد
  4. شمارهٔ ۱۱۶سر پرشور جنون بر تن من می‌باید
  5. شمارهٔ ۱۱۷مرا ز زنخدان او دل برآید
  6. شمارهٔ ۱۱۸چشم من چون پیش آن نادردمندان تر شود
  7. شمارهٔ ۱۱۹دوستی روزی دشمن نشود
  8. شمارهٔ ۱۲۰گل به عارض زیبا نرسد
همه‌ی غزلیات ناتمام ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.