پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۷۴۳

ز کوی یار بیرون می‌دود از سینهٔ من هم

دل دیوانه بیزار است از گلشن ز گلخن هم

چه جای آستین افشاندست ای جامه زیب من

گریبانم به غارت رفت از دست تو دامن هم

گرفتاری که خواهد پای در زنجیر می‌خواهد

ز زلف او رهایی نیست ما را بعد مردم هم

ندیدم آه از برق نگاهش گوشهٔ چشمی

به این امید کردم کشت‌های خویش خرمن هم

چه گویم از دل سختی که نرم اندام من دارد

که پیشش آب می‌گردد ز خجلت سنگ آهن هم

بیا ای مست بی‌باکی بگش شمشیر سفاکی

بکش اغیار را گو کشته گردم در میان من هم

ز جرم اینکه در پیش تو عرض دوستی کردم

به جانم آنچه کردی کی توان کردن به دشمن هم

مپرس ای همدم از دل سوزی یاری که من دارم

که زد بر آتش من دامن و افشاند روغن هم

ز چشمش جان سلامت کی توان بردن به تدبیری

سپر در پیش تیر غمزه بیکار است جوشن هم

به کویش از هجوم بوالهوس وز ناتوانی‌ها

مرا واقف نمانده جای ماندن پای رفتن هم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۴۵می‌کنی آزار خوش می‌آیدم
  2. شمارهٔ ۷۴۶خاک شد در قدم او سر خود را نازم
  3. شمارهٔ ۷۴۷بر آن سرم که ره عرض مدعا بندم
  4. شمارهٔ ۷۴۸امشب که بی‌تو تاب و توانی نداشتیم
  5. شمارهٔ ۷۴۹ز وصل آن گل‌اندام است تا بی‌بهره آغوشم
  6. شمارهٔ ۷۵۰یک نفس پا نکشد اشک به دامان چه کنم
  7. شمارهٔ ۷۵۱هر کرا رفت دل از دست حزین من بودم
  8. شمارهٔ ۷۵۲مانند سپند از بس بی‌طاقتی انگیزم
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.