پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۹

گر نسوزد شام مرگم کس به خاک من چراغ

کرده‌ام در زندگی از داغ دل روشن چراغ

خانه نتوان ز آتش همسایه روشن‌ساختن

می‌روم تا آورم از وادی ایمن چراغ

آتشین داغ دلم از رخنهٔ پهلوی من

می‌نماید آن‌چنان خود را که از روزن چراغ

می‌روی غمخانه‌ام تاریک می‌ماند مرو

باش تا از آتش رویت کنم روشن چراغ

تا تو رفتی از گلستان تیره احوال است گل

این چنین باشد بلی در مجلس شیون چراغ

خون من بر خاک می‌ریزی نمی‌دانی که هست

رنگ رخسار تو را روشن ازین روغن چراغ

یار دلسوزی درین ظلمت‌سرا چون چراغ

سوخت بر سر همچو شمعم تا دم مردن چراغ

بس که روزم شد سیه شب‌ها تعجب می‌کنم

چون برد از سیلی هجران ز چشم من چراغ

بسته‌ام از لاله و گل دیده بی‌دیدار دوست

زان‌که با چشم رمد دیده بود دشمن چراغ

کی توانم خانهٔ احباب را تاریک دید

من که واقف می‌برم بر تربت دشمن چراغ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰۱هرگز نشد دل ما یک‌دم به ما موافق
  2. شمارهٔ ۶۰۲چون شاخ‌های درختی که شد ز سرما خشک
  3. شمارهٔ ۶۰۳بر کمر توشه از لخت جگر دارد اشک
  4. شمارهٔ ۶۰۴روز ازل که گشت غمت آشنای دل
  5. شمارهٔ ۶۰۵هرچند که با من است این دل
  6. شمارهٔ ۶۰۶کی درد به افسانه و افسون رود از دل
  7. شمارهٔ ۶۰۷می‌روم هر سو دوان از دست دل
  8. شمارهٔ ۶۰۸گر گوش کنی ترانهٔ دل
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.