پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۴

چه‌سان زنم نفسی خوش که همدمان رفتند

مرا گذاشته تنها یکان یکان رفتند

نه سرو ماند درین گلستان نه آب روان

دریغ و درد که پاکان ز آستان رفتند

ز صوت زاغ و زغن گوش شد خراشیده

هزار حیف کزین باغ بلبلان رفتند

کنون به تیرگی حال خود بساز ای دل

که روشنان همه زین تیره خاکدان رفتند

سخنوران که به هم گرم گفت‌وگو بودند

چو شمع کشته ازین بزم بی‌زبان رفتند

تو بر زمین ز خرد بار خویشتن ماندی

مجردان چو مسیحا بر آسمان رفتند

خزان رسید و من آزاد گشته‌ام ز قفس

ولی چه سود که گل‌ها ز بوستان رفتند

نشستن تو درین انجمن دلا بیجاست

کناره گیر که احباب از میان رفتند

پیام دوست ز جا برد بی‌قراران را

ندای ارجعی آمد به گوش‌شان رفتند

هدف شد از پس مرگ استخوان من واقف

خوشا به حال کسانی که بی‌نشان رفتند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۶ای دریغا که خوی او گردید
  2. شمارهٔ ۵۲۷بر سرم گل زده از زخم نمایانی چند
  3. شمارهٔ ۵۲۸ز چشمم خون نه اکنون می‌تراود
  4. شمارهٔ ۵۲۹نوید وصل تو باید سحرگهی آورد
  5. شمارهٔ ۵۳۰دلم را در ره عشقت سر شادی نمی‌باشد
  6. شمارهٔ ۵۳۱بر من دواسپه تاخته غم یا علی مدد
  7. شمارهٔ ۵۳۲دردا که شرم چشم تو را بیش و کم نماند
  8. شمارهٔ ۵۳۳تا خط و چهرهٔ جانان به نظر می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.