پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۰

دلم را در ره عشقت سر شادی نمی‌باشد

گرفتار تو را پروای آزادی نمی‌باشد

به تعلیم و تعلم هیچ‌کس عاشق نمی‌گردد

بلی در عشق شاگردی و استادی نمی‌باشد

مرا در آتش افکندی و دم دزدیده می‌سوزم

سپند مجمر شوق تو فریادی نمی‌باشد

به دامت آمدم اغماض فرمودی سرت گردم

ز صید خود تفافل رسم صیادی نمی‌باشد

ز لخت دل مهیا ساختم برگ سفر زین ره

که در دشت خراب عشق آبادی نمی‌باشد

مکن ای شوخ نرم اندام با من سخت‌گیری‌ها

که سیمین‌پیکران را پنجه فولادی نمی‌باشد

نیارم تا به چشم او را دماغم تازه کی گردد

کسی چون من به زهر چشم او عادی نمی‌باشد

تو ای دل دست و پا گم کرده‌ای با خضر می‌گویی

درین وادی به جز لطف خدا هادی نمی‌باشد

ز کوی ما بکش رخت ای که ذوق عافیت داری

که اینجا زهر نوشانند فصادی نمی‌باشد

دلم صدپاره و هر پاره مجنونی است سرگردان

چو من آواره‌ای واقف درین وادی نمی‌باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۲دردا که شرم چشم تو را بیش و کم نماند
  2. شمارهٔ ۵۳۳تا خط و چهرهٔ جانان به نظر می‌آید
  3. شمارهٔ ۵۳۴چشم او رهزن ایمان به‌نظر می‌آید
  4. شمارهٔ ۵۳۵شب بر سر کوی تو کسی گرم فغان بود
  5. شمارهٔ ۵۳۶غم مرا افکند از پا غمگساران را چه شد
  6. شمارهٔ ۵۳۷یارم از لطف به لب کار مسیحا می‌کرد
  7. شمارهٔ ۵۳۸ای خوشا طالع پیری که جوانی دارد
  8. شمارهٔ ۵۳۹خنجر به کف او را گذری بر سرم افتاد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.