پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۹

ای کرده خون فراق توام در جگر بیا

می‌میرم از برای تو کردم خبر بیا

استادگی در آمدن ای سروناز چیست

عمر است همچو آب روان در گذر بیا

از شادی وصال تو مردیم ناگهان

ظالم تو را که گفت چنین بی‌خبر بیا

گفتی که عاقبت به سرت خواهم‌ آمدن

زان پیشتر که عمر من آید به سر بیا

زین بیش تاب کوه فراقم نمانده است

مویی شدم ز هجر تو ای خوش‌کمر بیا

جانا ز حسرت لب همچون عقیق تو

آتش فتاده است مرا در جگر بیا

ما را محبّت پدری با تو داده‌اند

خوش بی تکلّفانه بیا ای پسر بیا

گاهی قدم به خانهٔ چشمم توان گذاشت

باز است روز و شب ز برای تو در بیا

غافل ز سوز سینه‌ام انکار می‌کنی

تا باورت شود دو قدم پیشتر بیا

نتْوان وداع را ز عزیزان دریغ داشت

جان می‌کند ز درد تو عزم سفر بیا

واقف به درد دوری جانان سپرده جان

وقت است وقت بر سرش ای نوحه‌گر بیا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱ای دل نهفته دار غم یار خویش را
  2. شمارهٔ ۵۲تا خون به ایاغ نیست ما را
  3. شمارهٔ ۵۳کردیم ضبط گریهٔ غماز خویش را
  4. شمارهٔ ۵۴شوخی ز نظر گذشت ما را
  5. شمارهٔ ۵۵ای رفیقان به خدا پند مگویید مرا
  6. شمارهٔ ۵۶از شگفتی‌ها چه می‌پرسی من دلگیر را
  7. شمارهٔ ۵۷در قفس بسیار ناشادیم ما
  8. شمارهٔ ۵۸سر کنی چون در گلستان غارت ترکانه را
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.