پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳

ز حد بردی به ما جور و جفا را

مدارا می‌توان ‌کردن خدا را

بسی خاصیّت است آن خاک پا را

خبر زان نیست روح توتیا را

مکن جور ای کمان‌ابرو مبادا

فرستم بر فلک تیر دعا را

برافکندی نقاب از رخ به‌ شوخی

خجل کردی ز روی خود حیا را

هواداران خود را قدر بشناس

مده بر باد مشت خاک پا را

وفا از عمر می‌خواهم نکویان!

شمارم تا وفاهای شما را

مرا بست و گشاد از دست غیر است

من خونین‌جگر مانم حنا را

نه یار آمد به ‌کار من نه اغیار

نی‌ام ممنونِ کس، منت خدا را!

خریدی چون دلم ردکردنش چیست

مگر دریافتی عیب وفا را؟

خورم گر آب حیوان بی تو مشکل

که در عمر خضر گردد گوا را

ببندد گل دکان عطر واقف

گشاید یار چون بند قبا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵آب گردید دل و از نظر افتاد مرا
  2. شمارهٔ ۶سیه کرد از تغافل بس‌که چشمش روزگار ما
  3. شمارهٔ ۷چرا در گریه آوردی چو من آزرده‌جانی را
  4. شمارهٔ ۸مکن‌ بی‌‌جا به کوی خود چو من بی‌خانمانی را
  5. شمارهٔ ۹دلا نمی‌شنوم از دو شب فغان تو را
  6. شمارهٔ ۱۰بسیار کردم با غم مدارا
  7. شمارهٔ ۱۱شب‌ها ز شور گریه نیاسوده‌ایم ما
  8. شمارهٔ ۱۲بتان ز بس‌که به دل خانه کرده‌اند مرا
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.