پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۱

خویش و بیگانه به حال من بیمار گریست

هرکه آمد به سرم شمع‌صفت زار گریست

از پس مرگ کسی آب به خاکم افشاند

ابر غم آمد و چون یار هوادار گریست

نعشم آن روز که از کوی تو بی‌درد برند

خواهد از درد به حالم در و دیوار گریست

در غمت کم ز کسی دید دلم خون گرمی

غیر ازین دیده که از بهر تو بسیار گریست

کبک را خنده ز غم خواب فرامش شده است

بس که مجنون تو در دامن کهسار گریست

نگذشت است هنوز از شب هجران پاسی

نتوان خون دل از دیده به یک بار گریست

آنکه دی خندان‌کنان بر سر من آمده است

چون مرا گریه‌کنان دید به ناچار گریست

واقف آن شب که ازو یار نپرسید احوال

کم سخن گفت ز درد دل و بسیار گریست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۳قدم از میکده مگذار برون جای خوش است
  2. شمارهٔ ۱۸۴به عهدت جابه‌جا ویرانه‌ای هست
  3. شمارهٔ ۱۸۵تا دل به بستر غمت افتاد برنخاست
  4. شمارهٔ ۱۸۶تا تو رفتی دامن صبر و قرار از دست رفت
  5. شمارهٔ ۱۸۷جان ماند و دل من از میان رفت
  6. شمارهٔ ۱۸۸نگار بسته به رنگی نمود جانان دست
  7. شمارهٔ ۱۸۹در دل نه همین سه چار درد است
  8. شمارهٔ ۱۹۰سر زلفت ز صبا گر نه پریشان می‌گشت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.