پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۴

بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش

جذبه‌ای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش

عشق خونخوار است با بیگانه و خویشش چه کار

خورد کم خونی مگر یعقوب از فرزند خویش

ایستادن نیست بر یک مطلبم در هیچ حال

بر نمی‌آیم به میل طبع ناخرسند خویش

اینچنین مستغنی از حال تهی دستان مباش

آخر ای منعم نگاهی کن به حاجتمند خویش

وحشی آمد از خمار زهد خشکم جان به لب

کو صلای جرعه‌ای تا بشکنم سوگند خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۶تو و هر روز و بزم عشرت خویش
  2. شمارهٔ ۲۴۷ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش
  3. شمارهٔ ۲۴۸الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
  4. شمارهٔ ۲۴۹مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکش
  5. شمارهٔ ۲۵۰کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش
  6. شمارهٔ ۲۵۱با جوانی چند در عین وفا می‌بینمش
  7. شمارهٔ ۲۵۲بست زبان شِکوه‌ام، لب به سخن گشادنش
  8. شمارهٔ ۲۵۳بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.